شعر دیبا

خرامیدن کبک بینی بشخ تو گویی ز دیبا فکنده ست نخ .ابوشکور.ایذه شهری است [ به خوزستان ] ... و از وی دیباهای بسیار خیزد و دیباهای پرده ٔ مکه آنجا کنند. (حدود العالم ) و از این ناحیت [ چین ] زر بسیا

سایت دیــــبا
جدیدترین پست هاNEW!
×
اطلاعیه متن اطلاعیه را از تنضیمات بلوک های دلخواه به دلخواه تغییر دهید :)
سریال های در حال پخش +
تبلیغات
خرامیدن کبک بینی بشخ 
تو گویی ز دیبا فکنده ست نخ .

ابوشکور.


ایذه شهری است [ به خوزستان ] ... و از وی دیباهای بسیار خیزد و دیباهای پرده ٔ مکه آنجا کنند. (حدود العالم ) و از این ناحیت [ چین ] زر بسیار خیزد و حریر و پرند و خاوخیر چینی و دیبا و غضاره و دارچینی . (حدود العالم چ دانشگاه ص 60). و از وی [ ازروم ] جامه ٔ دیبا و سندس و میسانی و طنفسه و جوراب و شلواربندهای با قیمت خیزد. (حدود العالم ).
آسمان خیمه زد از بیرم و دیبای کبود
میخ آن خیمه ستاک سمن و نسرینا .

کسائی .



بپوشند از ایشان گروهی سیاه 
ز دیبا نهند از بر سر کلاه .
جهان گفتی از داددیباشده ست 
شهنشاه بر گاه زیبا شده ست .

فردوسی .


بدیبا و گوهر بیاراسته 
بسان بهشتی پر از خواسته .

فردوسی .


یکی خانه او را بیاراستند
بدیبا و خوالیگران خواستند.

فردوسی .


ز دیبای پر مایه و پرنیان 
بر آن گونه گشت اختر کاویان .

فردوسی .


زمین را بدیبا بیاراستند
نشستند بر خوان و می خواستند.

فردوسی .


ز دیبا نه برداشتی دوش و یال 
مگر چهر گلنار دیدی بفال .

فردوسی .


زین مثل حال من نگشت و نتافت 
که کسی شال جست و دیبا یافت .

عنصری .


تا می ناب ننوشی نبود راحت جان 
تا نبافند بریشم خز و دیبا نشود.

منوچهری .


ابر آزاری چمنها را پر از حورا کند
باغ پر گلبن کند گلبن پر از دیبا کند.

منوچهری .


هرکجا پویی زمینا خرمنی است 
هرکجا جویی ز دیبا خرگهی .

منوچهری .


فروزان تیغ او هنگام هیجا
چنان دیبای بوقلمون ملون .

منوچهری .


رنگ دیبا دارد او گویی و بوی عود خام .

عسجدی .


بدانجا رفته هر یک خرمی را
چو دیبا کرده کیمخت زمی را.

(ویس و رامین ).


بپایان آمد این قصیده ٔ غرا چون دیبا.(تاریخ بیهقی ص 281). جامهای دیبای گوناگون با عماریها و سلاحها بدو رویه بایستادند. (تاریخ بیهقی ص 298).
که کرد بهین کار جز بهین کس 
حلاج نبافد هرگز دیبا.

ناصرخسرو.


ریگ و شورستان و سنگ ودشت وغار و آب شور
کشت و میوستان و باغ و راغ چون دیباستی .

ناصرخسرو.


همچنان باشم ترا من که تو باشی مر مرا
گر همی دیبات باید جز که ابریشم متن .

ناصرخسرو.


دیبا جسدت پوشد و دیبای سخن جان 
فرق است میان تن و جان ظاهر و بسیار.

ناصرخسرو.


جامه های دیبا و مشطی و فرخ و مانند این نیکو کنند. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص122).
خویشتن را خلق مکن بر خلق 
برد نو بهتر از کهن دیباست .

مسعودسعد.


و دیبا را پیش از ما دیوبافت خواندندی .(نوروزنامه ). [ جمشید ] دیوان را مطیع خویش گردانیدو بفرمود تا گرمابه ساختند. دیبا را ببافتند. (نوروزنامه ).
ز مشک سلسله داری نهاده بر خورشید
ز سبزه دایره داری نهاده بر دیبا.

معزی .


زایدو آید ز فر بخت تو دائم همی 
مایه ٔ دیبا ز کرم و اصل تو زی از گیا.

عبدالواسع جبلی .


خورشید اهل دین ببقای تو روشن است 
دیبای آفرین به ثنای تو معلم است .

سوزنی .


از چه خیزد در سخن طبع از خطابینی طمع
از چه آید پرزه در دیبا ز ناجنسی لاس .

انوری .


صحن بستان را ز بهر مقدم سلطان گل 
همچو سقف آسمان پر فرش دیبا کرده اند.

هندوشاه نخجوانی .


چون برکشد قواره ٔ دیبا ز جیب صبح 
صحرا که بر قواره ٔ دیبا برافکند.

خاقانی .


برد رنگ دیبا هوا لاجرم 
هوا بر درنگی که من داشتم .

خاقانی .


بدست آز مده دل که بهر فرش کنشت 
ز بام کعبه ندزدند مکیان دیبا.

خاقانی .


دگرگون زیوری کردند سازش 
ز در بستند بر دیبا طرازش .

نظامی .


بسا دیبا که یابی سرخ و زردش 
کبود و ازرق آید درنوردش .

نظامی .


ز خون خوردن جانور خو برید
پلاسی بپوشید و دیبا درید.

نظامی .


زشت باشد دبیقی و دیبا
که بود بر عروس نازیبا.

سعدی .


اگر نه بنده نوازی از آن طرف بودی 
که زهره داشت که دیبا برد به قسطنطین .

سعدی .


خرما نتوان خورد از این خار که کشتیم 
دیبا نتوان بافت از این پشم که رشتیم .

سعدی .


خیمه بیرون بر که جماشان باد
فرش دیبا در چمن گسترده اند.

سعدی .



سه شنبه 1402/12/08 53 بازدید