بایسته‌های عدالت‌گستری در کلام امیرمومنان(ع)

به خدا سوگند! برادرم عقیل را دیدم که به شدت تهیدست شده بود و از من درخواست داشت تا یک مَن از گندم های بیت المال را به او ببخشم... امیرمومنان علی علیه السلام می فرمایند: سوگند به خدا! اگر روی خارهای سعدان به سر برم و یا با غل و زنجیر به این سو یا آن سو کشیده شوم، خوش تر دارم تا خدا و پیامبرش را در روز قیامت، در حالی ملاقات کنم که به بعضی از بندگان ستم کرده باشم یا چیزی از اموال آن ها را غصب کرده باشم، چگونه بر کسی ستم کنم برای نفس خویش که به سوی کهنگی و پوسیده شدن پیش می رود و در خاک، زمان طولانی…

سایت دیــــبا
جدیدترین پست هاNEW!
×
اطلاعیه متن اطلاعیه را از تنضیمات بلوک های دلخواه به دلخواه تغییر دهید :)
سریال های در حال پخش +
تبلیغات


به خدا سوگند! برادرم عقیل را دیدم که به شدت تهیدست شده بود و از من درخواست داشت تا یک مَن از گندم های بیت المال را به او ببخشم...
 امیرمومنان علی علیه السلام می فرمایند: سوگند به خدا! اگر روی خارهای سعدان به سر برم و یا با غل و زنجیر به این سو یا آن سو کشیده شوم، خوش تر دارم تا خدا و پیامبرش را در روز قیامت، در حالی ملاقات کنم که به بعضی از بندگان ستم کرده باشم یا چیزی از اموال آن ها را غصب کرده باشم، چگونه بر کسی ستم کنم برای نفس خویش که به سوی کهنگی و پوسیده شدن پیش می رود و در خاک، زمان طولانی اقامت می کند.

به خدا سوگند! برادرم عقیل را دیدم که به شدت تهیدست شده بود و از من درخواست داشت تا یک مَن از گندم های بیت المال را به او ببخشم، کودکانش را دیدم که از گرسنگی دارای موهای ژولیده بودند و رنگشان تیره شده بود، گویا با نیلی رنگ شده بودند، پی در پی مرا دیدار و درخواست خود را تکرار می کرد، چون گفته های او را گوش فرا دادم پنداشت که دین خود را به او واگذار می کنم و به دلخواه او رفتار می کنم و از راه و رسم عادلانه خود دست بر می دارم. 

روزی آهنی را در آتش گداخته به جسمش نزدیک کردم تا او را بیازمایم، پس چونان بیمار از درد فریاد زد و نزدیک بود از حرارت آن بسوزد. به او گفتم: ای عقیل! گریه کنندگان بر تو بگریند، از حرارت آهنی می نالی که انسانی به بازیچه آن را گرم کرده است، اما مرا به آتش دوزخی می خوانی که خدای جبارش با خشم خود آن را گداخته است، تو از حرارت ناچیز می نالی و من از حرارت آتش الهی ننالم؟از این واقعه شگفت آورتر، فرمود: شب هنگام کسی به دیدار ما آمد و ظرفی سرپوشیده پر از حلوا داشت، معجونی نیز در آن ظرف بود که از آن تنفر داشتم، گویا آن را با آب دهان مار سمی یا قی آن مخلوط کرده بودند. 

به او گفتم: هدیه است یا زکات یا صدقه؟ که این دو بر ما اهل بیت پیامبر(ع) حرام است. گفت: نه،  نه زکات است نه صدقه، بلکه هدیه است. گفتم: زنان بچه مرده بر تو بگریند، آیا از راه دین وارد شدی که مرا بفریبی؟ یا عقلت آشفته شده یا جن زده شده ای یا هذیان گویی؟ به خدا سوگند! اگر هفت اقلیم را با آن چه در زیر آسمان هاست به من دهند تا خدا را نافرمانی کنم که پوست جویی را از مورچه ای ناروا بگیرم، چنین نخواهم کرد.(خطبه ۲۲۴ نهج البلاغه معجم المفهرس)
دوشنبه 30 تير 1393 2 بازدید